الهی_ آت
-
تاریخ: 1399/1/17 ساعت: 0:31
قرار بود امروز روز استراحت باشه ، ولی دیروز مامان مجبورم کرد بریم بیرون بگردیم ، برا همین درسام موند ، مجبورم امروز بخونم که جبران بشهدیشب هادی بهم پیام داد !!!!!! در کمال تعجب ، حقیقتا پشمام ریخت ، ق
مثل ی ستاره تو اسمون
-
تاریخ: 1399/1/17 ساعت: 0:31
کوروش رسما رفت بخوابه انگار -_- منم دیگه پی امی ندادم بهش از چند روز پیش ، ولش کندیشب داشتم درس میخوندم ، ساعت 10 بود ، یهو حس کردم به شدت خستم ، ول کردم درسو و رفتم دوچرخه ، به داریوش شمارمو فرستادم
مترو - قطار شماره 9
-
تاریخ: 1399/1/17 ساعت: 0:31
میتونم بگم تقریبا از امروزم راضی بودمبرا همین جایزه دادم به خودم و به رامین زنگ زدم که بشینیم باهم you رو ببینیم ، دوسش داشتم ، باحال بود ، خیلیم شخصیت "جو" شبیه محمد بود ( میدونم که اینو میخونی ) م
جوراب پاره
-
تاریخ: 1399/1/17 ساعت: 0:31
صبح مامان ساعت ۸ و نیم بیدارم کرد ، ولی ۹ و نیم تختو ترک کردم ، نشستم درس خوندم ، ساعت یازده و نیم بود ، دیدم نوید بهم پی ام داده که چیکار میکنی و اینا ، گفتم دارم میخونم ، اونم شیفتش تموم شده بود بال
همسایه مرموز
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:41
میخام براتون از همسایه, مرموز, حرف بزنم یکی دوماهه صدای سازشو میشنوم ، دقیق نمیتونم تشخیص بدم چیه ، احتمالا یا سه تاره یا کمانچه ، ولی هرچی هست ، اونقدر تمرین میکنه که کلافه میشم بعضی اوقات ، 4، 5 ساعت
هیچی
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 1:02
یه روز چه قدر به پستایی که میزارم اینجا بخندم ...یکم حالم نسبت به قبلا بهتره ، قرصام کمتر شده ، فشار زیادیم روم نیستاصلا معلوم نیست دلم چی میخاد ، تمام امیدم برا شروع هفته همین پنج شنبه جمعس که اونم تو بیکاری محض میگذره ، و بعد ادامه ی هفته ی بعدی ، انگار نمیخاد تموم بشه !احتمالا تا اخر همین ترم دیگ...
دیروز امروز
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 1:02
در اصل من نباید تو این وب چیزی بنویسم ، یعنی باید حذفش کنم ، ولی دلم نمیاد ، یجورایی بهم یاداوری میکنه دیروز با امروز چه فرقی داشت+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 21:18 توسط pian | Let's block ads! (Why?)
ایران و امریکا
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 7:41
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در اصلی سالن ، نفس عمیقی کشیدم و در باز شد ، چشام بین ادمای داخل سالن چرخید ، اون حال مزخرف باز اومد سراغم ، یه چیزی بین استرس زیاد و دستپاچگی ، دستشو گذاشته بود رو یکی از میزای گرد وسط سالن ، تو همون دستش یه لیوان یه بار مصرف بود که ازش بخار میزد بیرون ، میشد حدس زد لی...
چرند نوشتن در کله ی صحر یک روز پاییزی
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
ساعت 10 و 23 دقیقه شب بود ، خسته بودم و دو سه روزی شده بود که مریض هم شده بودم ، امتحان ها پشت امتحان جلو چشمام رژه میرفتن و حتی تصور قیافه ی عصبی دبیرا هم باعث میشد خون داخل رگهام یخ بزنه تو اینستا به امیرحسین 
از شبای خیلی قبل قبل قبل !
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
- دختر اینا چیه تو گوش میدی اخه ! من+عههه ، بتهوونه ! عالی این بشر ... تو خوشت نمیاد ؟ - از چیه این خوشم بیاد ؟ یهو اوج میگیره خواب از سر ادم میپره 10 مین بعد ... من+میدونستی بتهوون بعد از اینک کر شد نزاش موضوع به این کوچ®
اینجور حیرون و کلافه ؟
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
چند روز طول کشید تا بفهمم نیوشا چشه ! اونم تازه خودش اومد گفت همون جای همیشگیمون نشستیم ، روشنک هم هی زنگ میزد بیا دیرمون شده و ... ولی خب نیوشا برام ارزشش از صدتا افتتاحیه بیشتر بود گفت که شروین اینکارارو &#
بدون عنوان
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
ساعت ۴:۴۹ صبه دوساعت پیش بیدار شدم تا درس بخونم ،نتونستم ، سرم درد میکنه ، حالمم خوب نیست ، واقعا دلم میخاد گریه کنم ، کاش از یکی دوروز پیش میخوندم ، با اینک قبلا چندین بار خوندم ، ولی مفهومی بلدم و برگه 
اتفاقات رابج دوران نوجوونی !
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
ساعت 2:52 دقیقس ، همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه و سریع نشستم پای لپتاب ، نیوشا به بدترین وضع ممکن ناراحته ، امروز دیدمش جا خوردم ، چشماش کبود و قرمززززز شده بود ، حرف نمیزد ، حرف میزد هم چرتو پرت میگفت یا باه
یه چیزی تو مایهای ( تا حالا ساختم ولی الان بریدم )
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
دلم برای زیاد تایپ کردن تنگ شده ، ولی خب هیچ چیزی ندارم که بگم ، اتفاقای زیادی میوفته ، ولی نه تنها برای خودم جالب نیست هیچ ، فکر نکنم برای شما هم جالب باشه شاید بخواین حال نیوشارو بدونید ، اون خوبه ، 18 رو&
شبیه جنونم ...
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
آهنگ خودزنی رضا یزدانیو پلی کردم ، تلگرامو هی باز و بسته میکردم تا شاید یه پیامی ، خبری چیزی از کسی بیاد برام ، ولی هیچچچچ ... بیدار شدم که مثلا بشینم ریاضی بخونم ، اونم هیچچچچ نخوندم ، ترجیح دادم بخوابم ، &#
پیله اینه را مینگرم چه دگردیسی غمناکی
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:05
یه حالت خاصی بودم همش امروز ، دو ساعت نگران ، یک ساعت بیخیال ، سه ساعت خوشحال ، نیم ساعت بی تفاوت و... نمیتونم بگم چجوری بود ، هرچی هست خیلی چرته ...
تنها وسط یه شهر شلوغ توی یه خونهی داغون واقعی
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:41
فک کنم همه آدما حداقل یبار خواستن برن یه جای دور، یه جای خیلی دور. نیست شن، نباشن، گم شن. فرقی نداره توی یه شهر کثیف و پر از عوضی باشن یا توی یه ده خوشگل و آباد. آدما دوست دارن برن کلا. حالا حتی تو فکرشون. مثلا خود من تو ذهنم یه جزیره دارم که کنار یکی دارم توش زندگی میکنم، یه کلبه چوبی که خودم ساختم...
چندتا پاییز راهه ؟
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:41
اگه الان اینجا بودی میبردمت میزاشتمت اونور اتوبان خودمم وایمیسادم اینور ، یه پل هوایی هم بینمون درست میکردم میگفتم بیا ، اینم یه رنگین کمون سفید ، مال تو ! از اون سر رنگین کمون تا این سرش ، چندتا پاییز راهه ؟ برچسبها: جدی + نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:16 توسط pian |
شخص "تلخیده" روز ها و شب ها را صرف اندیشیدن به پوچی یا شکوه مرگ انها میکند
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:41
برای همین است که افراد "تلخیده" شیفه ی قهرمانان و دیوانگان میشوند ، چون انها ترسی از زندگی یا مرگ ندارند . هم قهرمانان و هم دیوانگان ، نسبت به خطر بی تفاوت هستند و بی توجه به حرف مردم ، پیش میروند دیوانه دست به خودکشی میزند، قهرمان به نام هدفی خود را به دست شهادت میسپارد، اما هر دو میمیرند و شخص "تل...
هر شب به جای دعا برام " جز از کل " بخونید
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 10:44
من اگر مردم ، کتابامو باهم خاک کنید ،میخوام با "میرا" حرف بزنم . میخوام بهش بگم منم تو جامعه خودم اصلاح شدم، هیچوقت نتونستم اونی که میخوام بشم شب اول قبرم"سمفونی مردگان"رو بیارید میخوام به حال ارین گریه کنم و بهش بگم با پوست و گوشت استخونم حالشو درک کردم میخوام دستای مورسو ی "بیگانه" رو بگیرم و بهش ...